دوشنبه یکم دی 1393

اسلام علیک یا اهلبیت النبوه

وداع غم‌انگيز چشم‌ها

به انگيزه 28 صفر سالروز رحلت پيامبر اعظم

 

اي واي! به تو طعنه مي‌زنند! به تو طعنه مي‌زنند كه اسامه جوان است: به تو طعنه مي‌زنند كه اسامه جوان است و نمي‌توانيم با او به جنگ برويم. آنان فرمانده پير مي‌خواستند و تو اندوهناك از آن‌كه فرمان نمي‌برند! تو اندوهناكي از آنان كه به فرمان تو جامة عمل نمي‌پوشانند و با اسامه همراه نمي‌شوند!
هم آنان كه حضور شگفت «زيد بن حارثه» را در موته برنمي‌تابيدند، اكنون حضور سبز فرزندش «اسامه بن زيد» را برنمي‌تابند و بر غم‌هاي دل تو مي‌افزايند! و تو اندوهناك مي‌شوي، چنان‌كه قناري‌ها در زمستان! و تو اندوهناك مي‌شوي چنان كه كبوتر در قفس! و تو اندوهناك مي‌شوي چنان كه آفتاب از حضور ابر!
اندوه سخنت از زخم جان سوزي حكايت داشت! زخمي كه بر جگرت نشسته بود و بهبود نيافت! زخمي كه اشك هم نمي‌توانست آبي بر آتش آن بپاشد! زخمي كه آتشفشان بود! اين زخم، از اندوه روزگار امت پس از خود بود. از روزگاري كه هارون امت تو به خانه بنشيند و تنها به جمع‌آوري قرآن بپردازد؛ و باز ناله مي‌زني در بستر: «سپاه اسامه را روانه كنيد» و باز ترديد بسياري را فرا مي‌گيرد؛ و نمي‌روند! نمي‌روند و زخم‌ها بر جگرت انبوه مي‌شود.
گفتند در روزهاي آخر به بقيع رفته بودي! شايد مي‌خواستي آبي بر آتش دل او فرو نشاني! شايد مي‌خواستي آخرت را به مسلمانان بياموزي! شايد مي‌خواستي پايان دنيا را به دنيا دوستان نشان دهي! و شايد مي‌خواستي، خواستن راه آن خواستن كه ملكوت در پي آن باشد، به همگان نشان دهي!
سراسيمه بيرون آمد و فرياد مي‌زد! دلم را مي‌گويم! سراسيمه بيرون آمد و اشك مي‌ريخت و مي‌گفت: روزهاي آخر پيامبر است! چگونه دلت مي‌ايد مدينه را رها كني؟ چگونه دلت مي‌ايد كوچه‌هاي مدينه را از اشك چشم عابران خيس كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه خورشيد را از اين گسترة تابناك ببري و گندمزارهاي عشق را به آفت جدايي دچار سازي؟ چگونه دلت مي‌آيد اسب تكاپوي خويش را در دشت‌هاي فراق بدواني و نيزة اندوه را بر قلب‌هاي عاشق خود، با فراق غم‌انگيز خود، فرو ببري؟ هرچند زخم روزگاران، باغ دلت را لاله‌زار كرده بود، چگونه خواستي كه گندمزار شادي ما، شعله‌زار اندوه شود؟
هجرت تو، يعني بستن چشمان زمين و باز كردن درهاي آسمان به روي پرنده دلت! هجرت تو يعني به سكوت كشاندن زبان و توبه دادن چشم عاشق! هجرت تو يعني تماشاي لب‌هايي كه از نالة وامحمدا ترك خورده است! هجرت تو يعني سياهپوشي كعبه براي ابد و زخم خوردن محراب تا هميشه! هجرت تو يعني باور كردن اين‌كه ديگر به زمين نخواهي گشت! هجرت تو يعني ترديد فرشتگان كه دعاي تو را اجابت كنند يا به اشك‌هاي فاطمه ترحّم كنند! هجرت تو يعني ايستادن تمام كائنات از حركت در وداعي غم‌انگيز! هجرت تو يعني ستاره باران شدن آسمان چشم‌ها! هجرت تو يعني بارش نگاه در ميان ابرهاي دلتنگي! هجرت تو يعني هجرت، نه آن‌گونه كه از مكه به مدينه آمدي! آن‌گونه كه مي‌روي و حسرت را به چشم‌هاي انتظار باقي مي‌گذاري!
مگذار اسب‌هاي رم كرده احساس، يالِ خونين خود را بر خاك بمالند و لب‌هاي ترك خودره عاطفه، قيامتي از واژه‌هاي اندوه برپا كنند! مگذار به باغ سينه‌ها، بغض تنهايي بشكفد و شقايق‌ها حجم زمين را سرشار كند! مگذار بر شانه نسيم سر بنهيم و شهر به شهر آواره باشيم! مگذار عطشمان بي‌بركه وجود تو رقم بخورد و درختانِ اميدمان در پاييز فراق تو برگ بريزد. مگذار اشك، طوفاني شود و آسمان چشمانمان را باراني كند و تندبادهاي جدايي سرزمين دلمان را خزاني كند. مگذار احساس در هق هقِ داغِ تو شكوفه دهد و قرآن در دلواپسي تو، «امّن يجيب» بخواند.
مي‌دانم! مي‌دانم كه نمي‌خواهي در عالم محسوس، محبوس باشي و در اين كوير مرده، افسرده بماني. مي‌دانم كه مي‌خواهي پر بگيري و از بام نياز به آسمانِ پرواز برسي و در ترنم مرغان بهشتيِ خوش آواز بنشيني. مي‌دانم كه مي‌خواهي بر بام ملكوت بايستي. مي‌دانم كه مي‌خواهي در خنكاي حوض كوثر آرام بگيري و از سايه دل‌انگيز طوبي ميوه بچيني. مي‌دانم كه مي‌خواهي همراه با كوچه پرستوها به ناكجاي عشّاق كوچ كني. مي‌دانم كه مي‌خواهي از پسِ ابرهاي انتظار، به سمت تابشي گرم سفر كني؛ اما بدان بي‌تو حج ابراهيمي پروانه‌ها عقيم خواهد ماند و روزه عاشقان به افطار نخواهد رسيد. بي تو قرآن، زباني گويا نخواهد داشت و نبض زندگي در تب اندوه‌ها خواهد مرد. بي تو مهريه ماه و مهر از دست تاريكي‌ها ادا خواهد شد. پس بمان اي آفتاب روز و اي مهتاب شب!
آن هنگامي كه بودي، آسمان مشبّك پرنده‌هاي رهايي بود كه كه احساس را برمي‌انگيزاندند. آن هنگام كه بودي شكوفايي، باغ را در آغوش گرفته بودي و چلچله‌ها، آواي عشق بر منبر گل‌ها سر مي‌دادند. آن هنگام كه بودي سروها هم ميوه مي‌دادند و به تماشاي تو سَرَك مي‌كشيدند! آن هنگام كه بودي آتشفشان به احترام تو خاموش بود و زمين از راه رفتن يارانت لذت مي‌برد و چشمه‌ها از زلالي تو پر بود. آن هنگام كه بودي خوشه‌هاي گندم، مزرعه دل‌ها را مي‌پوشاند و رودخانه‌ها، سرود حضورِ تو را زمزمه مي‌كرد. آن هنگام كه بودي تمام ماهها ربيع بود و كاروان شادي، در قالب لبخند، كوچه لب‌ها را پر مي‌كرد. آن هنگام كه بودي، در دستِ كودكانِ احساس، شيريني ديدار بود و تمام بازاريان به كار عسل فروشي بودند.
حالا كه مي‌روي پژمردگي به ناباورانه باغ مي‌آيد و گلوي ياس‌ها و اقاقي‌ها را مي‌فشرد. ديگر چلچله‌ها به چه چه برنمي‌آيند. كبوترهاي خيال، ديگر از بام تنهايي تكان نمي‌خورند و آسمان در دلتنگي غروب خود مبهوت مي‌ماند. سروها سرور را ديگر نمي‌سرايند و بيدهاي مجنون به سمت زمين سر فرو نمي‌آورند. قدقامت‌ها سجود مي‌شوند و آتشفشان خروش مي‌كنند و زمين از گدازة تنهايي ذوب مي‌شود. ديگر زمين حوصله راه رفتن مردمان را نخواهد داشت. چشمه‌ها مي‌خشكد و خشكسالي، حيات آباد زندگي مردم را فرا خواهد گرفت. ديگر كسي خروش رودخانة روح را نمي‌بيند و ماه‌ها محرم مي‌شود و دسته‌هاي عزاداري، در قالب اشك، از چشم‌ها به راه مي‌افتند. ديگر كسي به ربيع الاول نمي‌انديشد! چه اندوه گراني «صَفَر» را با «سفر» مي‌آميزد!
حق نداريم دلواپس باشيم؟ حق نداريم كه به گل‌ها هم لبخند نزنيم؟ حق نداريم كه اشك را از چشم فرو بريزيم يا با اسب ناله در دشت‌ها بتازيم؟ به ما حق بده كه آب را از ماتم گلِ كنيم و رود شويم و طغيان كنيم. اجازه بده كه شب‌ها به ستاره‌ها خيره شويم يا عكس ماه را در چاه به تماشا بنشينيم و آشفته باشيم نه شكفته! بگذار كنار حوض آبي احساس برويم و با زلالِ غزل وضو بگيريم. بگذار هر غروب، همچون شفق، خون گريه كنيم و شب‌ها با ستاره‌ها سوسو بزنيم.
اي آشناي كوچه‌هاي بي‌كسي ما، اي مهرباني بي‌نهايت و بي‌نهايت مهرباني، اي سنگ صبور دردهاي كهنه و زخم‌هاي هميشه، اي معصوميت مدام و اي مدام معصوميت، اي تپش‌هاي دل تو، نبض روزگاران، و اي آتشفشان خروشت، تا ولي بر پاهاي دشمنان، اي هميشه بي‌قرار، اي زخم‌هاي دلت بي‌شمار، اي از آفتاب گرفته تبار، اي عشق، اي سرشار ...
كوله‌بار ما را خالي مخواه! پايمان را خسته مپسند! لب‌هايمان ترك خورده نگاه زلال توست و دستانمان از ترس اين‌كه بار ببندي و سفر كني مي‌لرزد. اشك – اين هميشه بعد تو – لحظه‌هايمان را طغياني مي‌كند و كبوتر عاطفه‌مان به قفس تنها دچار مي‌شود.
مگر نمي‌خواهي باز هم آفريدگار حماسه براي دل‌هاي دلير باشي؟ مگر نمي‌خواهي فرزندان محرم سال شصت را تربيت كني؟ مگر نمي‌خواهي مشت‌هاي قرن‌ها و ستمديدگي را گره كني و بر سينه ستم پيشگان بكوباني؟
مگر نمي‌خواهي به كوهها استواري و به دشتها گشاده روي بياموزي؟ مگر نمي‌خواهي آبي باشي و آتش ساليان درد را از دامن روزگار فرو نشاني؟ و مگر نمي‌خواهي پا برهنگان را از دست خارهايي كه با آبله از پاهايشان پذيرايي مي‌كنند برهاني؟ پس چگونه است كه با كوچ زود و هنگامت، گلهاي زخم را بر سينه‌ها مي‌نشاني؟!
به اين شعله‌هاي شرور فراق بگو، اين گونه بر تن ما تازيانه نزنند. به اين پنجه‌هاي سهمگين داغ عشق بگو گونه يتيمان شوق تو را به سيلي كبود نسازند. به اين غروب غم انگيز بگو هق هق ما را بيشتر نكنند. به كوهها بگو اين قدر به اشك ما تماشا نكنند. به درياها بگو عطش ما را اين گونه بي پاسخ نگذراند. به هستي بگو ما را به حال خود وامگذارد.
باور كن كه داغت كمر مدينه را خم خواهد كرد و پشت مكه را خواهد شكست. باور كن كه نخلستان‌هاي مدينه، بعد تو جز خرماي تلخ غم به كام ما نخواهند چشاند. باور كن خانه‌هاي شهر، بيت الاحزان خواهد شد. باور كن مسجد نبوي بي تو طراوت نخواهد داشت و ستون حنانه فرو خواهد ريخت.
دست كم به شاك فاطمه‌ات نگاه كن. كم نمانده كه از فراقت جان بدهد. چيزي بگو. در گوش او چيزي بگو، تا كمي اندوهش را فرو نشاند! بگو كه زود به وصال تو مي‌رسد! بگو كه خورشيد عمرش 95 روز پس از تو غروب خواهد كرد و در بهشت وصال تو طلوعي ديگر خواهد داشت. بگذار كمي اندوه دخترت كم شود.
سرت را بر دامن علي بگذار. بگذار كه پاهاي دلاور بدر و احد و خيبر، بالش آن چهره ملكوتي شود. بگذار تا اين دقايق واپسين عطر كلامت، شميم جان علي را سيراب كند. بگذار دامن علي، افقي باشد كه آفات تو لحظات آخر را در آن حس مي‌كند. چه انده‌هاي فراواني بعد تو علي را فرا خواهد گرفت! دست كم اين لحظات آخر كمي از اندوه او فرونشان.
گفتي به بلال، حسن و حسين را بياورد! مي‌خواستي آن دقايق آخرين، بهشت آغوشت را بر آنان بگشايي تا همگان مهر تو را به فرزندانت ببينند. مگر نه اينكه شيون حسنين بالا گرفت و نگذاشتي آنها را از سينه‌ات بردارند؟ مي‌خواستي با عطر حسين و حسن از دنيا بروي! مي‌خواستي بوي بهشت را در اين جهان به مشام جان ببري و بردي!
حالا آرام چشم فروبسته‌اي! حالا آرام خفته‌اي و چشم‌هاي مدينه قرار از دست داده است! حالا ارام خفته‌اي و پشت احساس شكسته است! بي تو خاك بر سر لحظه‌ها! يادت بخير اي پيامبر مهرباني! اي پيامبر اعظم (ص)!

کوچه ‌های فاصله گرفته از آسمان 

 

از کجای این مدینه سراغ تو را نگیرم که هر کوچه، شمیم نفس تو را گرفته؟

از کدام کوچه بگذرم که هوای غربت تو، هوایی‌اش نکرده باشد؟!

به کدام حادثه بگریزم که از مرثیه مظلومی تو، زمزمه آشفته و داغدار نداشته باشد؟!

با اینکه هُرِم کرامت دست‌های تو هنوز در این کوچه‌ها، دل ‌آدم را گرم می‌کند، اما باز حکایت تو برای این مردم پر از نشانه و آیاست؛ پر از انگاره ‌های تردید و دو دلی است. این را هم به حتم، مثل خیلی ‌چیزهای دیگر از پدرت ـ ابوتراب ـ به ارث برده‌ای...........

 «رضای آل محمد»

... و شبکوران، زهر جفای خویش در انگور ریختند، تا آفتاب خراسان را به کسوف وا دارند؛ اما خورشید دین، پیوسته پاینده است و نور خدا، هماره تابنده. شیفتگان معارف شیعی، هنوز هم شعر ادب و اخلاق را در مکتب رضوی می‏سرایند و... هزار هزار خورشید، سر بر آستان قدس او می‏سایند؛ همو که نعمت «ولایت» بر ما بخشید و فقط رضای خدا را می‏طلبید. رضای آل محمد بود... و ما را فرمود:
«مَنْ فَرَّجَ مِنْ مُؤمِنٍ، فَرَّجَ اللّه‏ُ عَنْ قَلْبِهِ یَوْمَ القِیامَهِ»؛
هر آن کس شعر «نیکی» را سراید *** و اندوهی ز خاطرها زداید
خدایش نیز در روز قیامت *** گره از کارهایش می‏گشاید

حاجی شدنم پیشکشت مشهدی ام کن من طالب دیدار شما زود به زودم....

 

http://www.masume10.blogfa.com منبع

 

 

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم آذر 1393

یه روز یه لری ...

 

 يه روز يه لره ميره تهران ميشه رئیس موسسه لغت‌نامه دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی، استاد تمام دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و از پژوهشگران برجسته زبان و ادبیات فارسی، فقه و تاریخ اسلام او كسي نيست جز دكتر جعفر شهيدي

 

 يه روز يه لره كه چوپان بوده مياد شهر و ميشه مخترع جهانی نخستین قلب مصنوعی که در خارج از ایران Tofy Mussivand نامیده می‌شود او كسي نيست جز پروفسور توفيق موسيوند…

 

یه لره میشه شهید بهنام محمّدی، نخستین شهید سیزده سالۀ دفاع مقدّس.

 

یه لره نخستین پیوند کبد رو در ایران از فرد زنده به زنده انجام میده(دکتر علی ملک حسینی).

 

یه لره میشه بانو قدم خیر، رهبر مبارزان عشایر در برابر انگلستان.

 

یه روز یه لری میشه بیبی مریم مادر شیر رعلی مردان خان فرمانده ۴۰۰ سوار نظامی

 

يه لره ميشه مهندس محمد نصيري فوق دكتراي كامپيوتر

 

يه لره ميشه دكتر طولابي بنیان‌گذار لاپاروسکوپی پیشرفته در كشور

 

يه لره ميشه دكتر چراغي فوق تخصص جراعي قلب

 

بيش از 500 فوق تخصص پزشكي جز هزاران فوق تخصص هاي كشور هستند.

 

يه لره ميشه پروفسور باهر

 

يه لره ميشه پروفسور چگني

 

یه لره میشه مهرداد اوستا، نویسنده و شاعر.

 

یه لری میشه علائدین بختیاری

 

یه لری هم  شازش در بین ۴۰ کشور در رانسه اول میشه  "شاه میرزا مرادی"

 

یه لره میشه محسن رضایی، فرماندۀ کلّ سپاه پاسداران در هشت سال دفاع مقدّس.

 

یه لری میشه آیت ا.. کروبی رییس بنیادشهید و ریاست مجلس ایران در دو دوره

 

یه لره میشه صادق گودرزی، قهرمان کشتی آسیا و نایب قهرمان کشتی المپیک 2012 لندن.

 

یه لره میشه کریم خان زند(وکیل الرّعایا).

 

یه لره میشه حسین پناهی.

 

یه لره میشه باباطاهر.

 

یه لری میشه خبرنگار شبکه خبر جناب هیبدی

 

یه لری میشه ریاست شرکت دریایی زاگرس خدمات ایران دبی و جندین مدرسه و مسجد میسازه اسمش آ پرویز هیبدی

 

یه لره میشه قیصر امین پور.

 

یه لره میشه آیت الله العظمی بروجردی.

 

یه لره میشه پروفسور کرم زاده، استاد جهانی ریاضیات.
یه لره میشه پروفسور سیّد جعفر شهیدی.
 يه روز دو تا لر اسمشون كريم خان زند و  لطفعلی خان زند از پادشاهان بزرگ و جوانمرد ايران بودن

 

 يه لره توي روستا دره گرگ به دنيا مياد اسمش محمد بروجرديه بعد ميره جبهه بعد ميشه فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهدا كه در کردستان تمام حرکات ضدانقلاب را به عنوان فرمانده عملیات زیر نظر داشت. در جریانات پاوه، درگیری سنندج و حوادث دردناک شهرهای کردستان همواره یکه تاز مقابله با ضدانقلاب بود و شهرها یکی پس از دیگری با دلاوری های شهید بروجردی و یارانش آزاد شد. مردم کردستان با علاقه عجیبی او را دوست داشتند و به او لقب “مسیح کردستان” داده بودند.

 

يه لره بچش به دنيا مياد اسمش عبدالحسين و فاميليش زرين كوب بوده بعد واسه تحصيل ميره فرانسه و ميشه : ادیب، تاریخ‌نگار و منتقد ادبی برجسته در ایران معاصر.  آثار او به‌عنوان مرجع عمده در مطالعات تصوف و مولوی‌شناسی شناخته می‌شود

 

يه روز لره اسمش عبدالمحمد آيتي بوده بعد ميشه بزرگترين نویسنده، مترجم و محقق  برجسته کشور در حوزه تاریخ، فرهنگ و ادب

 

يه لره اسمش محمدرضا زرین‌دست محقق و استاد دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی بوده

 

يه روز يه لره اسمش آيت الله عظمي بروجردي مهمترین و بزرگترین چهره ی روحانی و مذهبی جهان  بوده

 

يه روز يه لره اسمش باباطاهر بوده، عارف، شاعر و دوبیتی سرا  معاصر طغرل بیک سلجوقی

 

یه روزی یه لری میشه  غضنفری و گودرزی دو وزیر صنعت و ورزش

 

یه روزی یه لری میشه مجید منصوری نماینده مردم لنجان و پیگیری کننده سریال سرزمین کهن  تا مرحله چوغا پوشیدن به ضرغامی و شهید نامیدن علی مردان خان بختیاری

 

يه روز يه لره اسمش مهرداد اوستا از نويسندگان بزرگ ايران و جهان بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر سعید شاملو بزرگترين روانشناس ايران بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر فریناز کوشانفر محقق برجسته مهندسی رایانه و برق دانشگاه رایس آمریکا بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر بهرام عکاشه  پدرزلزله‌شناسی و زمین‌شناسی در ایران بود

 

يه روز يه لره ،  يه روز يه تركه

 

همۀ اینا میشن سوژۀ خندۀ هموطنای خودشون!

 

يه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛این از فرهنگ مردماني با تمدن ايران زمين ، پارس كهن  به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه.

 

به امید روزی که یاد بگیریم به هم دیگه در هر پوشش، قومیت و مذهبی احترام بذاریم.

 

http://www.choghagorg.blogfa.com/
نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم آذر 1393

ضرب المثل (قسمت سوم)

حرف پ

• پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

• پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

• پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

• پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

• پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

• پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

• پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

• پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

• پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

• پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

• پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

• پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

• پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن

• پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

• پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

• پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد

• پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

• پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم آذر 1393

کودکیها شادوخندان بازگرد...!

کودکیها شادوخندان بازگرد...!
بازگرد ای خاطرات کودکی برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترندیادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
روزمهمانی کوکب خانم است سفره پر ازبوی نان گندم است
درس پند آموز روباه وخروس روبه مکارو لوسوس و چاپلوس
کاکلی کنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید ریزعلی پیراهنش را می درید
پاک کنهایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ ولاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان ازحلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر هایمان ازکاه بود
مانده درگوشم صدای چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید باز اندر کوچه فریادم کنید
کاش هرگززنگ تفریحی نبودجمع بودن بود وتفریحی نبود
کاش می شد بازکوچک می شدیم لااقل یک روزکودک می شدیم
یاد آن آموزگارساده پوش یادآن گچها که بودش روی دوش
ای معلّم نام وهم یادت بخیر یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین استاد من بازگرد این مشقها راخط بزن

ارسال شده از: محمد حسن حاتم دوزانی

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 13:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم آذر 1393

یاد شهدا

 

یادی که از دلها هرگز نمی میرد یاد شهیدان است

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 10:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم آذر 1393

تپه قلاکهنه دوزان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
تپه قلاکهنه دوزان
نام تپه قلاکهنه دوزان
کشور  ایران
استان استان لرستان
شهرستان شهرستان الیگودرز
اطلاعات اثر
کاربری تپه
دیرینگی دوران‌های تاریخی پس از اسلام
دورهٔ ساخت اثر دوران‌های تاریخی پس از اسلام
اطلاعات ثبتی
شمارهٔ ثبت ۴۳۵۲
تاریخ ثبت ملی ۵ آذر ۱۳۸۰

تپه قلا کهنه دوزان مربوط به دوران‌های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان الیگودرز، جنوب روستای دوزان واقع شده و این اثر در تاریخ ۵ آذر ۱۳۸۰ با شمارهٔ ثبت ۴۳۵۲ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.[۱]

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 13:24 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393

پند لقمان

درود بر لقمان حکیم
-----------------------

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!!
سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده ی بسیار فقیر هستیم ، چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟!

لقمان پاسخ داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

ارسال شده توسط آقای محمد حسن حاتم دوزانی

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 10:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم آبان 1393

ضرب المثل (قسمت دوم)

حرف ب

• به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

• با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

• باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

• باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

• باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

• با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

• بادنجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد

• بادنجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

• بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

• بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

• با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

• با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

• با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

• بالای سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

• باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

• با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

• با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

• ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

• بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

• برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

• برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

• بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

• بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : وفای این وعده بسیار دور است

• بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

• به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

• به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

• به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

• به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

• یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

• بی رگ است : غیور نیست

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم آبان 1393

مبحثی از محمد حسن حاتم دوزانی

بشنو اي بندۀ من!
من خدايت هستم.
حرف تو بشنيدم.
سوز و آهت ديدم.
بس كن اي بندۀ من!
به خدا ـ يا به خودم، يا به حقيقت ـ سوگند!
شعر پر سوز و گدازت دل من ريش نمود.
جگرم را بگداخت.
آن‌قدر در غم تو آه كشيدم كه هوا توفان شد.
ديدگانم تر شد.
چشمۀ چشم من از دجله و جيحون بگذشت.
سد اسكندر و كارون بشكست.
و نه تنها اين بود!
عرش و كرسي همه در لرزه، فرو افتادند.
عرشيان نعره‌زنان شوريدند.
شورشي در حرم امن الهي رخ داد.
قدسيان ـ مويه‌كنان، ضجه‌زنان ـ ناليدند؛
و چنين مي‌گفتند:
«يا رب! اين بنده به درگاه تو روي آورده؛
نا اميد از همۀ كون و مكان؛
از همه ديو و ددان؛
از همه خوب و بدان؛
از همه خار و خسان؛
از همه كس، همه چيز؛
با صد امّيد به درگاه تو روي آورده.
گر چه از قهر و غضب مي‌گويد؛
دل پاكي دارد.
شطح و كفران وي از ناچاري است.
دلش از جور و جفا ريش شده.
مرهم زخم دل ريشش باش!
نظري بر وي كن!»
همچنان مي‌گفتند
و دعا مي‌كردند.
و من آمين‌گويان، با خود عهدي بستم:
از همين ساعت و روز،
از همين لحظه و آن،
هر چه خواهي، بدهم؛
هر چه گويي، بكنم.
زندگي بر كامت!
گنج قارون كه به يك دم، همه در زير زمين پنهان شد،
و دو صد گنج دگر،
همه از آن تو باد!
باد و خورشيد و مه و ابر و فلك، كون و ملك،
همه در فرمانت!
شوكت كورش و هم قدرت داراي بزرگ،
تخت كاووس كي و ملك سليمان، به كَفَت!
همۀ تاج‌وران در قدمت!
باز هم مي‌خواهي؟
دانش و هوش و ادب، با تن سالم دادم.
صورت و سيرت زيبا به تو اعطا كردم.
عمر و مال و قلمت را بركت بخشيدم.
كشش و عزت و مهر تو جهاني كردم؛
تا همه ماه‌رخان، طالب وصلت باشند؛
عاشق ناز نگاهت باشند.
اين همه عيش و طرب، نوشت باد!
باز هم حرفي هست؟
«نام تو جاويدان!
ياد تو در دل‌ها!»

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 7:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم آبان 1393

تصویر/ کلیسای ارامنه تهران نارمک

 
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
 
 
نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 9:27 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر