شنبه چهارم بهمن 1393

زبان لری در خطر نابودي/ ارائه چند را‌ه‌كار

 

لُری یکی از زبان‌هایی است که حیاتش به دلایل مختلف درون و برون قومی، در معرض تهدید است. با توجه به استفاده‌ي وافر و نسنجیده از شیوه‌ي واژه‌گزینی، این شیوه به مهم‌ترین عامل آسیب‌رسان به زبان لُری تبدیل شده است.

 
 
 
 
الهام حاجی‌وند / پايگاه خبري يافته: در اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‏های گروهی و تدریس ادبیات آن‌ها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است.»
به گزارش يافته، لُری یکی از زبان‌هایی است که حیاتش به دلایل مختلف درون و برون قومی، در معرض تهدید است. با توجه به استفاده‌ي وافر و نسنجیده از شیوه‌ي واژه‌گزینی، این شیوه به مهم‌ترین عامل آسیب‌رسان به زبان لُری تبدیل شده است.
امروزه تعامل اقوام و ملل به شکل عجیبی گسترش یافته است و این امر موجب تاثیر‌گذاری بیش از پیش بر روی یک‌دیگر در همه عرصه‌ها شده است. در این خصوص، تاثیر زبان‌ها بر یک‌دیگر برای بعضی از اقوام به فرصت و برای برخی دیگر به تهدیدی جدی تبدیل شده است.
برخی از زبان‌ها به دلیل برخورداری از عوامل رشد زبان که بیش‌تر درون‌قومی است دارای فرصت و برخی دیگر به دلیل عدم برخورداری از این عوامل مورد تهدید روز‌افزون و خطر از دور خارج شدن هستند. به نظر می‌رسد لُری در زمره‌ي زبان‌های دسته‌ي دوم یعنی زبان‌های مورد تهدید قرار می‌گیرد.
اصلی‌ترین راه حفظ زبان این است که به کودکان‌مان زبان مادری را آموزش و انتقال بدهیم. آن‌ها به مرور و با ورود به اجتماع، از طریق مدرسه و رسانه‌ها فارسی را خوب یاد می‌گیرند. خود ما نمونه‌ي خوبی برای اثبات این ادعا هستیم. از بچگی با ما لری حرف زدند و اکنون در فارسی حرف زدن هیچ مشکلی نداریم. نباید از صحبت كردن با لهجه‌ي محلی خجالت کشید، چون ایران یک کشور چند قومیتی است و هر جایی لهجه‌ي خاص حود را دارد.
متأسفانه به دلیل خودباختگیٍ، بعضی‌ها از لهجه يا ابراز قوميت خود، خجالت می‌کشند که این، از اعتماد به نفس پایین نشأت می‌گیرد.
فارسی حرف زدن که خیلی‌ها به اشتباه به آن (فارسی تهرانی) می‌گویند با كودكاني كه از نژاد و قوميت‌هاي اصيل ديگر كشورمان هستند درست نیست. تهرانی هم خودش یک لهجه از فارسی است که از از اوايل دوره‌ي قاجار مرسوم شد. ما باید به عنوان والدین الان یا آینده‌ي اين سرزمين، به فرزندان خود تا می‌توانیم کلمات قدیمی را یادآوری کنیم و مانع از به خاک سپردن‌شان شویم، زیرا به توعي، ما آخرین نسل وارث این کلمات هستیم.
بایستی رادیو و تلویزیون مراکز لرنشین از زبان لری(شاخه‌هاي مختلف شامل لري، لكي و بختياري) فقط در برنامه‌های طنز استفاده نکنند و در سایر برنامه‌های آموزشی و اخبار از زبان لری بهره گیرند. اگر بخواهیم از سیاست ذوب فرهنگی صرف نظر کنیم، به نظر عامل اصلی این واقعه خود ما لرها هستیم. به جای استفاده از لغات قدیمی لری، کلمات زبان فارسی را جای‌گزین کرده‌ایم یا آن‌ها را فقط با لهجه لری تغیر داده‌ایم که این بحث در دهه هفتادی‌ها به بالا بیش‌تر مشهود است. البته آن‌ها هم بی‌تقصیرند زیرا متولد دهه‌ای بودند که فرهنگ و رسمی در جامعه باب شده که مادران به آن‌ها می‌گویند لری حرف نزنید، زيرا فارسی با کلاس است و در آينده ممكن است با لري صحبت كردن، لهجه‌ي فارسي شما دچار مشكل شود!
بهتر است برای آموزش فرزندان خود، در سال‌های اولیه زندگی از کلمات اصیل لری استفاده کنیم تا در حافظه آن‌ها بماند و بار دیگر سینه به سینه نقل شود. به ياد داشته باشيد كه ادامه ي روند فعلي، ما آخرین حافظان این قبیل کلماتیم، ولی راهی که می‌توانیم بهتر به زبان لری کمک کنیم تلاش برای اجرای اصل 15 قانون اساسی است.
برگرداندن کتاب‌های زبان‌های دیگر مثل فارسی به لری راه دیگری برای حفظ و ترویج زبان است. آزمایش‌های انجام شده نشان می‌دهند ضریب هوشی کودکانی که به زبان مادری تسلط دارند نسبت به کودکان دیگر بالاتر و البته این اختلاف ضریب هوشی چشم‌گیر است.
برای حفظ کلمات اصیل لری به جای کلماتی که ریشه عربی یا فارسی دارند، سعی کنیم از واژگان مشابهی که در زبان بختیاری، یاسوجی یا دیگر لهجه‌های لری و لكي است استفاده کنیم.
عدم تلاش فرهنگي ما زماني نمود بيش‌تري مي‌يابد كه مي‌بينيم زبان‌های ترکی و کردی به واسطه‌ي حفظ و نگه‌داری توسط مردم آن نواحی در خطر انقراض نیستند. البته هر حرکت برای حفظ و پیشرفت باید دسته جمعی باشد. با پی‌گیری و تکرار می‌توانیم زبان مادری‌مان را احیا كرده و گسترش دهيم.
صد افسوس که دیگر، بسیاری از لر‌زبانان اصلاً دوست ندارند در محیط‌های اجتماعی با گویش لری صحبت کنند. جالب این است که این موضوع نه تنها در طبقه‌ی اجتماعی فرهیخته بلکه در بین توده عوام نیز بسیار شایع شده است و گویش با این زبان را بعضـاً کسر شأن می‌دانند!
اينك هشدار مي‌دهيم كه زبان لری در معرض خطر است. همان لری که در حال حاضر صحبت می‌کنیم با لری نيم قرن قبل، يقيناً خیلی فرق دارد. 70 درصد لغات و کلمات اصیل دیگر کاربردی ندارند و این یعنی در نیم قرن آینده دیگر خبری از صحبت کردن به زبان شیرین مادری‌مان نیست.
برای حفظ زبان فارسی، "فرهنگ‌کده" تشکیل شده است چرا ما در شهرهاي لرنشين(لر، لك و بختياري) این کار را نمی‌کنیم؟! این هم یک راه‌کار برای حفظ زبان است.
در دنیای مجازی اکثراً لر زبان‌ها براي هم لري تايپ مي‌كنند كه این جای خوشحالی دارد و امیدوار کننده است. امیدواریم اين فرهنگ دنياي مجازي به دنیای واقعی هم سرایت کند.
همه مي‌دانند در حال حاضر رسانه‌ها نقش پررنگی در زندگی مردم دارند. در لرستان 3 قوم لر(زيرشاخه‌ي معروف به لر)، لر بختیاری و لک زندگی می‌کنند، اما حدود 90 درصد برنامه‌های شبکه استاني لرستان (افلاك) با زبان فارسی پخش می‌شوند که همین موضوع درد بزرگی برای زبان محسوب می‌شود. البته برنامه‌هایی هست که زمان آن بسیار مختصر است. حتی اخبار هم باید مثل دیگر شبکه‌ها که به زبان مردم آن منطقه گفته می‌شود(مثل آذربايجان و كردستان) به زبان لری(شاخه‌هاي مختلف لري، لكي و بختياري) گفته شود. اين هم يك راه‌كار ديگر است كه متأسفانه در بايگاني سكوت مسوولان بايد خاك بخورد!
اين‌ها را نوشتيم تا تأكيد كنيم "نگه‌داری هویت هر ملت يا قومي در دستان خودشان است." اميد كه ارتباط أهنده و امانت‌دارهاي خوبي براي نسل‌هاي آينده‌مان باشيم ...
منبع :http://www.loor.ir
نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم دی 1393

کمپین «من عاشق محمدم»

 

 

 

من عاشق محمد هستم....

       من عاشق انسانی هستم که عاشق همه بود

            که دلش می گرفت اگر دل یک مورچه می شکست        

                     و اشک می ریخت اگر کودکی زمین می خورد

   من عاشق محمد هستم

       انسانی که دست هایش میوه های ملکوت را می چید

                    و آغوشش معنای همه مهربانی های عالم بود

                         نان را می بوسید و می خورد

                               و آب را آیینه می کرد و می نوشید

  من عاشق محمد هستم...

                چون محمد، حقیقت عشق و عاشق و معشوق است......

 

در پی اهانت دوباره نشریه شارلی ابدو فرانسه به ساحت نبی مکرم اسلام (ص)، کمپین «من عاشق محمدم» به زبان های فارسی، انگلیسی، عربی و فرانسوی راه اندازی شده است و از عموم علاقمندان دعوت می شود  تا به این کمپین بپیوندند و آنرا باز نشر دهند.

 

درخواست می كنیم این تصویر و متن زیر؛ شعارهای آن به صورت هشتگ ها را بازنشر بدهید:

I love Mohammad "P.B.U.H"

I hate terrorism.

I condemn insulting the holy prophets.

من عاشق محمدم

از تروریسم متنفرم

توهین به پیامبران الهی را محكوم میكنم

أنا أحب محمد صلی الله علیه و آله

أنا اكره الأرهاب

أنا ادین الأهانة على الأنبیاء كلهم

J'adore Muhammad

Je déteste le terrorisme

Je condamne insulte aux messagers de Dieu

#IloveMohammad "P.B.U.H"

#Ihateterrorism

#Icondemninsultingtheholyprophets

#prophet

#mohammad

#muhammad

#اسلام #دین #مهربانی

#من_از_تروریسم_متنفرم

#اهانت_به_انبیاء_الهی_را_محكوم_میكنم

#ilovemykindprophet

#stopinsultingholyprophets

#charlie

#توهین_به_پیامبران_ممنوع

#من_عاشق_رحمة_للعالمینم

#پیامبر_مهربانم

#أنا_أحب_محمد

#توقفوا_الاهانة_علی_الانبیاء

#شیعه #سنی #ایران

به گروه عاشقان محمد صلی الله علیه و آله بپیوندید

منبع: http://www.tebyan.net

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 9:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم دی 1393

شهدا


از قافله شهدا جا ماندیم ؟

منبع : وبلاک معراجه7ع7غ.jpg
نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 16:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم دی 1393

الا ... ساده منم یا تو ( سیمین بهبهانی)

چقدر زیبا گفت سیمین بهبهانی:
میدانید از کی لر ساده جلوه کرد؟!
از وقتی که تو که خود را صاحب فرهنگ میدانی،مهمانش شدی!!
و او تنها گوسفندش را برایت سر برید و با خوشرویی از تو پذیرایی کرد !!
و آنگاه که به شهر پر زرق و برق تو آمد،آدرس ساندویچی سر کوچه را با نگاهی عاقل اندر سفیه به او نشان دادی !!!
میدانی از کی لر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که او تمام زندگیش را به زنش سپرد !!
و تفنگ به دست از شهر و ناموس تو دفاع کرد !!
میدانی از کی لر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو به راحتی فرهنگ متجاوزین به کشورت را قبول کردی و او جنگید ! و جان داد !
ولی آن ننگ را نپذیرفت،
تا توی صاحب فرهنگ و هموطنش، آن فرهنگ بیگانه را به او قالب کردی !
میدانی از کی لر ساده جلوه کرد؟!
آنگاه که تو نفت را از سرزمین او استخراج کردی تا با پولش به لر فخر بفروشی و آنچنان دچار توهم شوی که خود را صاحب فرهنگ بدانی و لر را بی فرهنگ خطاب کنی !!

اکنون ای ... سرگذشت احمقانه خود را به اسم لر و در قالب جک لری بیان نکیند !!

منبع : http://mousavi56.blogfa.com

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم دی 1393

داراب افسر بختیاری شعر ( خدائیه)

ايكه روزيَ همه خلق زانبارتونه آسمونها و زمين كِرده كردار ِ تو نه ِ
ئي همه نقش و نگاري كه مِنِه دنيا هِد همه از پرتو يك جلوه ديدار ِ تو نه ِ
اَفتو و ئي همه نوري كه اِتاو ِه به زَمين مختصر ذره اي از تابش رخسار ِ تو نه ِ
ئي همه آو كه به دريا چو’نو هيِِ موج اِزَنه چكه اي از كَرَم آور گهربار ِ تو نه ِ
عاقلون هر چه ’كنِن فكر و اِبالِن به ’خوسون اشتباه كِردنِه ’پاي ، جمله ز افكار تو نه ِ
هر كه رَهد از پي ِ مقصور و به مقصود رسيد’ او َنَرهد و َنَرسيده ’يوز ِ رفتار ِ تو نه ِ
هر حكيمي كه دوا داد و مريضِس خو، اِبيد’ او دواها همه از قيطي عطار ِ تو نه ِ
هر چه فردوسي و سعدي و نظامي ’گودِنه همه سون اِز اثر ِ طبع ِ ’درَربار ِ تو نه ِ
پيراِبون خلق وهمه سال تفاوت اِ’كنِن غير ذات تو كه امسال ِ تو چي پار ِ تونه ِ
نيگو’هم كه ، زِ عربها به عجم ها چه رسي همه دونِن كه چه بيد چونكه ’هوشاهكار تونه ِ
گديه ِ ’روز قيامت زِ ’لر اِ’خوم ’مو حِساو تو چه داديس؟ ’هو چه داره؟ چه بدهكار ِ تو نه ِ
كر َ يارونه اتومبيل ’سواري دادي منكر بيدِنِته ، ’لر كه طرفدار ِ تو نه ِ
حق تو داري بكني هر چه به دنيا بِخويي چون همه بيد و نَبيد زِنده زِ پِندار ِ‌ تو نه ِ
هر بنايي كه بسازِن همه ويرون اِبوهه غير پاينده فقط گنبددوار ِ تو نه ِ
افسر ئي فخر بَسِه سي تو كه بعد اِز مرگت اسم ’لر تا به ابد زنده زاشعارتو نه

شعر ارسالی از آقای محمد حسن حاتم دوزانی

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 13:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم دی 1393

من یک لُر هستم یا نیستم!؟

 

به این جمله خوب دقت کنید: «من یک لُر هستم». همانطور که می بینید یک جمله ساده و خالی از هر ابهامی است!

 

حالا به این جمله بسیار ساده تر نگاه کنید «من یک لر نیستم. نه خودم، نه پدرم، نه مادرم، البته شاید پدر پدر پدرم کمی لر بوده»!

 

از این دست جملات سرشار از حقارت و خود کم بینی را بارها و بارها شنیده اید. جمله ای که این سالها مد شده و بیشتر بر زبان کسانی جاری می شود که فکر می کنند سری بین سرها در آورده اند و به قول معروف حالا شهره خاص و عام هستند. می خواهید چند نمونه اسم ببرم؟ البته که می شود اسم برد. حتی می شود جمله هایشان را نیز به طور دقیق جلو اسمشان نوشت!

 

برای مثال حمید گودرزی در یک برنامه زنده تلویزیونی در جواب مجری تلویزیون که از او در مورد محل تولد و تبارش می پرسد به شکلی عجیب و شرم آور پاسخ می دهد: اگر مسخره ام نمی کنید من یک لر هستن!

 

کمالوند مربی لیگ برتری فوتبال در برنامه نود در جواب عادل فردوسی پور می گوید: نه، من یک لر نیستم!

 

یک دروازه بان دیگر لیگ برتری باز در جواب عادل فردوسی پور می گوید: نه، من یک لر نیستم! بچه شهرری هستم!

 

بوکسور تیم ملی: من لر نیستم!

 

با این جمله های طلایی و دشمن شاد کن که از دهان مشاهیر لر (شیران زرد!) بیرون آمده، اگر دقت کمی و کمی وتنها کمی لر باشی، باید دلت درد بگیرد و بنشینی و به حال و روز خودت و تمام لر بودنت و آن عقل هوشمندی که روزگاری مفرغ را به دنیا معرفی کرده زار زار گریه کنی! و در آخرین مورد هم که در شاهکار دیگری، تلویزیون محترم، در یک سریال نمره الف (سرزمین کهن) برادرانم (ایل بزرگ بختیاری) را به باد استهزاء قرار می دهد و انتظار دارد لبخند بر لب، سر تعظیم فرو بیاوریم و بگوییم حق با شماست جناب مدیر، هر چه می خواهید علیه لر بزرگ و کوچک بگویید حق با شماست. اما بدبختی عظیم اینجاست که تبر تیز و برنده را خودمان برداشته و علم کرده ایم و داریم به ریشه های اصالتمان می زنیم و طبق عادت لر بودنمان، تا نفسش را نگیریم و قطعش نکنیم، ول کنش نخواهیم بود.

 

من به عنوان یک لر اعتراف می کنم: به هیچ جوکی به اندازه جوک هایی که درباره لرهاست خنده ام نمی گیرد!

 

من به عنوان یک لر اعتراف می کنم: اس ام اس هایی که درباره لرهاست را در کمترین زمان ممکن برای تمام مملکت ارسال می کنم!

 

من به عنوان یک لر اعتراف می کنم: از برادران بختیاری ام در مقابل هجمه ای که یک سریال بر آنها روا داشت هیچ واکنشی از خود نشان ندادم!

 

من اعتراف می کنم که تمام لرستان و جان و تنش را و تمام زاگرس را به دست باد سپرده ام و تنها خدا می داند باد ما را تا کجا خواهد برد!

 

برادران و خواهران بزرگوار لر بزرگ و کوچکم! شما که رنج دستهایتان در طول قرنها بر آبادانی تمام شهرهای ایران بجز لرستان نقش بسته است، داریم می شکنیم و خود می دانیم چرا. داریم می شکنیم چون تنها هستیم! داریم می شکنیم چون از هم دور ایستاده ایم و برای هم نمی خواهیم! داریم می شکنیم چون . . .!

منبع : کوروش رشنو (ویژه نامه روزنامه اطلاعات دورود)

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم دی 1393

اسلام علیک یا اهلبیت النبوه

وداع غم‌انگيز چشم‌ها

به انگيزه 28 صفر سالروز رحلت پيامبر اعظم

 

اي واي! به تو طعنه مي‌زنند! به تو طعنه مي‌زنند كه اسامه جوان است: به تو طعنه مي‌زنند كه اسامه جوان است و نمي‌توانيم با او به جنگ برويم. آنان فرمانده پير مي‌خواستند و تو اندوهناك از آن‌كه فرمان نمي‌برند! تو اندوهناكي از آنان كه به فرمان تو جامة عمل نمي‌پوشانند و با اسامه همراه نمي‌شوند!
هم آنان كه حضور شگفت «زيد بن حارثه» را در موته برنمي‌تابيدند، اكنون حضور سبز فرزندش «اسامه بن زيد» را برنمي‌تابند و بر غم‌هاي دل تو مي‌افزايند! و تو اندوهناك مي‌شوي، چنان‌كه قناري‌ها در زمستان! و تو اندوهناك مي‌شوي چنان كه كبوتر در قفس! و تو اندوهناك مي‌شوي چنان كه آفتاب از حضور ابر!
اندوه سخنت از زخم جان سوزي حكايت داشت! زخمي كه بر جگرت نشسته بود و بهبود نيافت! زخمي كه اشك هم نمي‌توانست آبي بر آتش آن بپاشد! زخمي كه آتشفشان بود! اين زخم، از اندوه روزگار امت پس از خود بود. از روزگاري كه هارون امت تو به خانه بنشيند و تنها به جمع‌آوري قرآن بپردازد؛ و باز ناله مي‌زني در بستر: «سپاه اسامه را روانه كنيد» و باز ترديد بسياري را فرا مي‌گيرد؛ و نمي‌روند! نمي‌روند و زخم‌ها بر جگرت انبوه مي‌شود.
گفتند در روزهاي آخر به بقيع رفته بودي! شايد مي‌خواستي آبي بر آتش دل او فرو نشاني! شايد مي‌خواستي آخرت را به مسلمانان بياموزي! شايد مي‌خواستي پايان دنيا را به دنيا دوستان نشان دهي! و شايد مي‌خواستي، خواستن راه آن خواستن كه ملكوت در پي آن باشد، به همگان نشان دهي!
سراسيمه بيرون آمد و فرياد مي‌زد! دلم را مي‌گويم! سراسيمه بيرون آمد و اشك مي‌ريخت و مي‌گفت: روزهاي آخر پيامبر است! چگونه دلت مي‌ايد مدينه را رها كني؟ چگونه دلت مي‌ايد كوچه‌هاي مدينه را از اشك چشم عابران خيس كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه خورشيد را از اين گسترة تابناك ببري و گندمزارهاي عشق را به آفت جدايي دچار سازي؟ چگونه دلت مي‌آيد اسب تكاپوي خويش را در دشت‌هاي فراق بدواني و نيزة اندوه را بر قلب‌هاي عاشق خود، با فراق غم‌انگيز خود، فرو ببري؟ هرچند زخم روزگاران، باغ دلت را لاله‌زار كرده بود، چگونه خواستي كه گندمزار شادي ما، شعله‌زار اندوه شود؟
هجرت تو، يعني بستن چشمان زمين و باز كردن درهاي آسمان به روي پرنده دلت! هجرت تو يعني به سكوت كشاندن زبان و توبه دادن چشم عاشق! هجرت تو يعني تماشاي لب‌هايي كه از نالة وامحمدا ترك خورده است! هجرت تو يعني سياهپوشي كعبه براي ابد و زخم خوردن محراب تا هميشه! هجرت تو يعني باور كردن اين‌كه ديگر به زمين نخواهي گشت! هجرت تو يعني ترديد فرشتگان كه دعاي تو را اجابت كنند يا به اشك‌هاي فاطمه ترحّم كنند! هجرت تو يعني ايستادن تمام كائنات از حركت در وداعي غم‌انگيز! هجرت تو يعني ستاره باران شدن آسمان چشم‌ها! هجرت تو يعني بارش نگاه در ميان ابرهاي دلتنگي! هجرت تو يعني هجرت، نه آن‌گونه كه از مكه به مدينه آمدي! آن‌گونه كه مي‌روي و حسرت را به چشم‌هاي انتظار باقي مي‌گذاري!
مگذار اسب‌هاي رم كرده احساس، يالِ خونين خود را بر خاك بمالند و لب‌هاي ترك خودره عاطفه، قيامتي از واژه‌هاي اندوه برپا كنند! مگذار به باغ سينه‌ها، بغض تنهايي بشكفد و شقايق‌ها حجم زمين را سرشار كند! مگذار بر شانه نسيم سر بنهيم و شهر به شهر آواره باشيم! مگذار عطشمان بي‌بركه وجود تو رقم بخورد و درختانِ اميدمان در پاييز فراق تو برگ بريزد. مگذار اشك، طوفاني شود و آسمان چشمانمان را باراني كند و تندبادهاي جدايي سرزمين دلمان را خزاني كند. مگذار احساس در هق هقِ داغِ تو شكوفه دهد و قرآن در دلواپسي تو، «امّن يجيب» بخواند.
مي‌دانم! مي‌دانم كه نمي‌خواهي در عالم محسوس، محبوس باشي و در اين كوير مرده، افسرده بماني. مي‌دانم كه مي‌خواهي پر بگيري و از بام نياز به آسمانِ پرواز برسي و در ترنم مرغان بهشتيِ خوش آواز بنشيني. مي‌دانم كه مي‌خواهي بر بام ملكوت بايستي. مي‌دانم كه مي‌خواهي در خنكاي حوض كوثر آرام بگيري و از سايه دل‌انگيز طوبي ميوه بچيني. مي‌دانم كه مي‌خواهي همراه با كوچه پرستوها به ناكجاي عشّاق كوچ كني. مي‌دانم كه مي‌خواهي از پسِ ابرهاي انتظار، به سمت تابشي گرم سفر كني؛ اما بدان بي‌تو حج ابراهيمي پروانه‌ها عقيم خواهد ماند و روزه عاشقان به افطار نخواهد رسيد. بي تو قرآن، زباني گويا نخواهد داشت و نبض زندگي در تب اندوه‌ها خواهد مرد. بي تو مهريه ماه و مهر از دست تاريكي‌ها ادا خواهد شد. پس بمان اي آفتاب روز و اي مهتاب شب!
آن هنگامي كه بودي، آسمان مشبّك پرنده‌هاي رهايي بود كه كه احساس را برمي‌انگيزاندند. آن هنگام كه بودي شكوفايي، باغ را در آغوش گرفته بودي و چلچله‌ها، آواي عشق بر منبر گل‌ها سر مي‌دادند. آن هنگام كه بودي سروها هم ميوه مي‌دادند و به تماشاي تو سَرَك مي‌كشيدند! آن هنگام كه بودي آتشفشان به احترام تو خاموش بود و زمين از راه رفتن يارانت لذت مي‌برد و چشمه‌ها از زلالي تو پر بود. آن هنگام كه بودي خوشه‌هاي گندم، مزرعه دل‌ها را مي‌پوشاند و رودخانه‌ها، سرود حضورِ تو را زمزمه مي‌كرد. آن هنگام كه بودي تمام ماهها ربيع بود و كاروان شادي، در قالب لبخند، كوچه لب‌ها را پر مي‌كرد. آن هنگام كه بودي، در دستِ كودكانِ احساس، شيريني ديدار بود و تمام بازاريان به كار عسل فروشي بودند.
حالا كه مي‌روي پژمردگي به ناباورانه باغ مي‌آيد و گلوي ياس‌ها و اقاقي‌ها را مي‌فشرد. ديگر چلچله‌ها به چه چه برنمي‌آيند. كبوترهاي خيال، ديگر از بام تنهايي تكان نمي‌خورند و آسمان در دلتنگي غروب خود مبهوت مي‌ماند. سروها سرور را ديگر نمي‌سرايند و بيدهاي مجنون به سمت زمين سر فرو نمي‌آورند. قدقامت‌ها سجود مي‌شوند و آتشفشان خروش مي‌كنند و زمين از گدازة تنهايي ذوب مي‌شود. ديگر زمين حوصله راه رفتن مردمان را نخواهد داشت. چشمه‌ها مي‌خشكد و خشكسالي، حيات آباد زندگي مردم را فرا خواهد گرفت. ديگر كسي خروش رودخانة روح را نمي‌بيند و ماه‌ها محرم مي‌شود و دسته‌هاي عزاداري، در قالب اشك، از چشم‌ها به راه مي‌افتند. ديگر كسي به ربيع الاول نمي‌انديشد! چه اندوه گراني «صَفَر» را با «سفر» مي‌آميزد!
حق نداريم دلواپس باشيم؟ حق نداريم كه به گل‌ها هم لبخند نزنيم؟ حق نداريم كه اشك را از چشم فرو بريزيم يا با اسب ناله در دشت‌ها بتازيم؟ به ما حق بده كه آب را از ماتم گلِ كنيم و رود شويم و طغيان كنيم. اجازه بده كه شب‌ها به ستاره‌ها خيره شويم يا عكس ماه را در چاه به تماشا بنشينيم و آشفته باشيم نه شكفته! بگذار كنار حوض آبي احساس برويم و با زلالِ غزل وضو بگيريم. بگذار هر غروب، همچون شفق، خون گريه كنيم و شب‌ها با ستاره‌ها سوسو بزنيم.
اي آشناي كوچه‌هاي بي‌كسي ما، اي مهرباني بي‌نهايت و بي‌نهايت مهرباني، اي سنگ صبور دردهاي كهنه و زخم‌هاي هميشه، اي معصوميت مدام و اي مدام معصوميت، اي تپش‌هاي دل تو، نبض روزگاران، و اي آتشفشان خروشت، تا ولي بر پاهاي دشمنان، اي هميشه بي‌قرار، اي زخم‌هاي دلت بي‌شمار، اي از آفتاب گرفته تبار، اي عشق، اي سرشار ...
كوله‌بار ما را خالي مخواه! پايمان را خسته مپسند! لب‌هايمان ترك خورده نگاه زلال توست و دستانمان از ترس اين‌كه بار ببندي و سفر كني مي‌لرزد. اشك – اين هميشه بعد تو – لحظه‌هايمان را طغياني مي‌كند و كبوتر عاطفه‌مان به قفس تنها دچار مي‌شود.
مگر نمي‌خواهي باز هم آفريدگار حماسه براي دل‌هاي دلير باشي؟ مگر نمي‌خواهي فرزندان محرم سال شصت را تربيت كني؟ مگر نمي‌خواهي مشت‌هاي قرن‌ها و ستمديدگي را گره كني و بر سينه ستم پيشگان بكوباني؟
مگر نمي‌خواهي به كوهها استواري و به دشتها گشاده روي بياموزي؟ مگر نمي‌خواهي آبي باشي و آتش ساليان درد را از دامن روزگار فرو نشاني؟ و مگر نمي‌خواهي پا برهنگان را از دست خارهايي كه با آبله از پاهايشان پذيرايي مي‌كنند برهاني؟ پس چگونه است كه با كوچ زود و هنگامت، گلهاي زخم را بر سينه‌ها مي‌نشاني؟!
به اين شعله‌هاي شرور فراق بگو، اين گونه بر تن ما تازيانه نزنند. به اين پنجه‌هاي سهمگين داغ عشق بگو گونه يتيمان شوق تو را به سيلي كبود نسازند. به اين غروب غم انگيز بگو هق هق ما را بيشتر نكنند. به كوهها بگو اين قدر به اشك ما تماشا نكنند. به درياها بگو عطش ما را اين گونه بي پاسخ نگذراند. به هستي بگو ما را به حال خود وامگذارد.
باور كن كه داغت كمر مدينه را خم خواهد كرد و پشت مكه را خواهد شكست. باور كن كه نخلستان‌هاي مدينه، بعد تو جز خرماي تلخ غم به كام ما نخواهند چشاند. باور كن خانه‌هاي شهر، بيت الاحزان خواهد شد. باور كن مسجد نبوي بي تو طراوت نخواهد داشت و ستون حنانه فرو خواهد ريخت.
دست كم به شاك فاطمه‌ات نگاه كن. كم نمانده كه از فراقت جان بدهد. چيزي بگو. در گوش او چيزي بگو، تا كمي اندوهش را فرو نشاند! بگو كه زود به وصال تو مي‌رسد! بگو كه خورشيد عمرش 95 روز پس از تو غروب خواهد كرد و در بهشت وصال تو طلوعي ديگر خواهد داشت. بگذار كمي اندوه دخترت كم شود.
سرت را بر دامن علي بگذار. بگذار كه پاهاي دلاور بدر و احد و خيبر، بالش آن چهره ملكوتي شود. بگذار تا اين دقايق واپسين عطر كلامت، شميم جان علي را سيراب كند. بگذار دامن علي، افقي باشد كه آفات تو لحظات آخر را در آن حس مي‌كند. چه انده‌هاي فراواني بعد تو علي را فرا خواهد گرفت! دست كم اين لحظات آخر كمي از اندوه او فرونشان.
گفتي به بلال، حسن و حسين را بياورد! مي‌خواستي آن دقايق آخرين، بهشت آغوشت را بر آنان بگشايي تا همگان مهر تو را به فرزندانت ببينند. مگر نه اينكه شيون حسنين بالا گرفت و نگذاشتي آنها را از سينه‌ات بردارند؟ مي‌خواستي با عطر حسين و حسن از دنيا بروي! مي‌خواستي بوي بهشت را در اين جهان به مشام جان ببري و بردي!
حالا آرام چشم فروبسته‌اي! حالا آرام خفته‌اي و چشم‌هاي مدينه قرار از دست داده است! حالا ارام خفته‌اي و پشت احساس شكسته است! بي تو خاك بر سر لحظه‌ها! يادت بخير اي پيامبر مهرباني! اي پيامبر اعظم (ص)!

کوچه ‌های فاصله گرفته از آسمان 

 

از کجای این مدینه سراغ تو را نگیرم که هر کوچه، شمیم نفس تو را گرفته؟

از کدام کوچه بگذرم که هوای غربت تو، هوایی‌اش نکرده باشد؟!

به کدام حادثه بگریزم که از مرثیه مظلومی تو، زمزمه آشفته و داغدار نداشته باشد؟!

با اینکه هُرِم کرامت دست‌های تو هنوز در این کوچه‌ها، دل ‌آدم را گرم می‌کند، اما باز حکایت تو برای این مردم پر از نشانه و آیاست؛ پر از انگاره ‌های تردید و دو دلی است. این را هم به حتم، مثل خیلی ‌چیزهای دیگر از پدرت ـ ابوتراب ـ به ارث برده‌ای...........

 «رضای آل محمد»

... و شبکوران، زهر جفای خویش در انگور ریختند، تا آفتاب خراسان را به کسوف وا دارند؛ اما خورشید دین، پیوسته پاینده است و نور خدا، هماره تابنده. شیفتگان معارف شیعی، هنوز هم شعر ادب و اخلاق را در مکتب رضوی می‏سرایند و... هزار هزار خورشید، سر بر آستان قدس او می‏سایند؛ همو که نعمت «ولایت» بر ما بخشید و فقط رضای خدا را می‏طلبید. رضای آل محمد بود... و ما را فرمود:
«مَنْ فَرَّجَ مِنْ مُؤمِنٍ، فَرَّجَ اللّه‏ُ عَنْ قَلْبِهِ یَوْمَ القِیامَهِ»؛
هر آن کس شعر «نیکی» را سراید *** و اندوهی ز خاطرها زداید
خدایش نیز در روز قیامت *** گره از کارهایش می‏گشاید

حاجی شدنم پیشکشت مشهدی ام کن من طالب دیدار شما زود به زودم....

 

http://www.masume10.blogfa.com منبع

 

 

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم آذر 1393

یه روز یه لری ...

 

 يه روز يه لره ميره تهران ميشه رئیس موسسه لغت‌نامه دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی، استاد تمام دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و از پژوهشگران برجسته زبان و ادبیات فارسی، فقه و تاریخ اسلام او كسي نيست جز دكتر جعفر شهيدي

 

 يه روز يه لره كه چوپان بوده مياد شهر و ميشه مخترع جهانی نخستین قلب مصنوعی که در خارج از ایران Tofy Mussivand نامیده می‌شود او كسي نيست جز پروفسور توفيق موسيوند…

 

یه لره میشه شهید بهنام محمّدی، نخستین شهید سیزده سالۀ دفاع مقدّس.

 

یه لره نخستین پیوند کبد رو در ایران از فرد زنده به زنده انجام میده(دکتر علی ملک حسینی).

 

یه لره میشه بانو قدم خیر، رهبر مبارزان عشایر در برابر انگلستان.

 

یه روز یه لری میشه بیبی مریم مادر شیر رعلی مردان خان فرمانده ۴۰۰ سوار نظامی

 

يه لره ميشه مهندس محمد نصيري فوق دكتراي كامپيوتر

 

يه لره ميشه دكتر طولابي بنیان‌گذار لاپاروسکوپی پیشرفته در كشور

 

يه لره ميشه دكتر چراغي فوق تخصص جراعي قلب

 

بيش از 500 فوق تخصص پزشكي جز هزاران فوق تخصص هاي كشور هستند.

 

يه لره ميشه پروفسور باهر

 

يه لره ميشه پروفسور چگني

 

یه لره میشه مهرداد اوستا، نویسنده و شاعر.

 

یه لری میشه علائدین بختیاری

 

یه لری هم  شازش در بین ۴۰ کشور در رانسه اول میشه  "شاه میرزا مرادی"

 

یه لره میشه محسن رضایی، فرماندۀ کلّ سپاه پاسداران در هشت سال دفاع مقدّس.

 

یه لری میشه آیت ا.. کروبی رییس بنیادشهید و ریاست مجلس ایران در دو دوره

 

یه لره میشه صادق گودرزی، قهرمان کشتی آسیا و نایب قهرمان کشتی المپیک 2012 لندن.

 

یه لره میشه کریم خان زند(وکیل الرّعایا).

 

یه لره میشه حسین پناهی.

 

یه لره میشه باباطاهر.

 

یه لری میشه خبرنگار شبکه خبر جناب هیبدی

 

یه لری میشه ریاست شرکت دریایی زاگرس خدمات ایران دبی و جندین مدرسه و مسجد میسازه اسمش آ پرویز هیبدی

 

یه لره میشه قیصر امین پور.

 

یه لره میشه آیت الله العظمی بروجردی.

 

یه لره میشه پروفسور کرم زاده، استاد جهانی ریاضیات.
یه لره میشه پروفسور سیّد جعفر شهیدی.
 يه روز دو تا لر اسمشون كريم خان زند و  لطفعلی خان زند از پادشاهان بزرگ و جوانمرد ايران بودن

 

 يه لره توي روستا دره گرگ به دنيا مياد اسمش محمد بروجرديه بعد ميره جبهه بعد ميشه فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهدا كه در کردستان تمام حرکات ضدانقلاب را به عنوان فرمانده عملیات زیر نظر داشت. در جریانات پاوه، درگیری سنندج و حوادث دردناک شهرهای کردستان همواره یکه تاز مقابله با ضدانقلاب بود و شهرها یکی پس از دیگری با دلاوری های شهید بروجردی و یارانش آزاد شد. مردم کردستان با علاقه عجیبی او را دوست داشتند و به او لقب “مسیح کردستان” داده بودند.

 

يه لره بچش به دنيا مياد اسمش عبدالحسين و فاميليش زرين كوب بوده بعد واسه تحصيل ميره فرانسه و ميشه : ادیب، تاریخ‌نگار و منتقد ادبی برجسته در ایران معاصر.  آثار او به‌عنوان مرجع عمده در مطالعات تصوف و مولوی‌شناسی شناخته می‌شود

 

يه روز لره اسمش عبدالمحمد آيتي بوده بعد ميشه بزرگترين نویسنده، مترجم و محقق  برجسته کشور در حوزه تاریخ، فرهنگ و ادب

 

يه لره اسمش محمدرضا زرین‌دست محقق و استاد دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی بوده

 

يه روز يه لره اسمش آيت الله عظمي بروجردي مهمترین و بزرگترین چهره ی روحانی و مذهبی جهان  بوده

 

يه روز يه لره اسمش باباطاهر بوده، عارف، شاعر و دوبیتی سرا  معاصر طغرل بیک سلجوقی

 

یه روزی یه لری میشه  غضنفری و گودرزی دو وزیر صنعت و ورزش

 

یه روزی یه لری میشه مجید منصوری نماینده مردم لنجان و پیگیری کننده سریال سرزمین کهن  تا مرحله چوغا پوشیدن به ضرغامی و شهید نامیدن علی مردان خان بختیاری

 

يه روز يه لره اسمش مهرداد اوستا از نويسندگان بزرگ ايران و جهان بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر سعید شاملو بزرگترين روانشناس ايران بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر فریناز کوشانفر محقق برجسته مهندسی رایانه و برق دانشگاه رایس آمریکا بوده

 


يه روز يه لره اسمش دکتر بهرام عکاشه  پدرزلزله‌شناسی و زمین‌شناسی در ایران بود

 

يه روز يه لره ،  يه روز يه تركه

 

همۀ اینا میشن سوژۀ خندۀ هموطنای خودشون!

 

يه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛این از فرهنگ مردماني با تمدن ايران زمين ، پارس كهن  به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه.

 

به امید روزی که یاد بگیریم به هم دیگه در هر پوشش، قومیت و مذهبی احترام بذاریم.

 

http://www.choghagorg.blogfa.com/
نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم آذر 1393

ضرب المثل (قسمت سوم)

حرف پ

• پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

• پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

• پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

• پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

• پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

• پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

• پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

• پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

• پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

• پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

• پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

• پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

• پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن

• پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

• پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

• پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد

• پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

• پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 8:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم آذر 1393

کودکیها شادوخندان بازگرد...!

کودکیها شادوخندان بازگرد...!
بازگرد ای خاطرات کودکی برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترندیادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
روزمهمانی کوکب خانم است سفره پر ازبوی نان گندم است
درس پند آموز روباه وخروس روبه مکارو لوسوس و چاپلوس
کاکلی کنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید ریزعلی پیراهنش را می درید
پاک کنهایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ ولاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان ازحلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر هایمان ازکاه بود
مانده درگوشم صدای چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید باز اندر کوچه فریادم کنید
کاش هرگززنگ تفریحی نبودجمع بودن بود وتفریحی نبود
کاش می شد بازکوچک می شدیم لااقل یک روزکودک می شدیم
یاد آن آموزگارساده پوش یادآن گچها که بودش روی دوش
ای معلّم نام وهم یادت بخیر یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین استاد من بازگرد این مشقها راخط بزن

ارسال شده از: محمد حسن حاتم دوزانی

نوشته شده توسط ولى كاويانى فر در 13:13 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر